تجربه شهرت با رسانه های اجتماعی

تجربه شهرت با رسانه های اجتماعی

تجربه شهرت با رسانه های اجتماعی

در سال ۲۰۰۶ تصمیم گرفتم که برای خودم برندسازی کنم. من ایده ای داشتم که آن را به مالک شرکت کوچکی که در آن کار می کردم انتقال دادم. نام آن را “انتشار یا اضمحلال” گذاشتم و علیرغم فقدان اصالت، این ایده ساده اما هدفمند بود: لازم بود شهرت برندمان را به سرعت افزایش دهیم.

شرکت ما بخاطر کار با یک مشتری تخصصی درآمد بالایی داشت، اما به طرز غیرهوشمندانه ای تصمیم گرفت که طوری کار کند که در رادار رقبا دیده نشود. به عبارت دیگر، از ترس اینکه اگر رقبا بفهمند چقدر از این مشتری درآمد دارد با رقابت سخت تری مواجه خواهد شد، کاری انجام داد که متضاد و عکس بازاریابی محسوب می شد. طبیعتا پس از سالها پنهانکاری پارتیزانی، آن مشتری از دست رفت و شرکت کوچکی را بر جای گذاشت که حتی اگر می توانست به تعهدات خود عمل کند، برای فروش اجناس خود به مشتریان بالقوه ای که هیچ اطلاعی از کار، سابقه و ارزشهای ما نداشتند با دشواری مواجه بود. بازاریابی سریع لازم بود.

انتشار، اضمحلال و سیاست

استدلال من برای انتشار یا اضمحلال این بود که تیم طراحان، مربیان و متخصصان ایمنی سازمانی بسیار مستعد ما مقالاتی را منتشر کنند تا به این وسیله، نام ما با تخصص در حوزه کاری مان عجین شود و بر سر زبانها بیفتد. اما ایده من به جایی نرسید. یک زن آب زیرکاه که هیچ تجربه عملی، تحصیلات یا استعدادی در بازاریابی نداشت، عنان رئیس را در دست داشت و یاوه های شیرینی در گوش او زمزمه کرد. او گفت دوره انتشارات چاپی هم مثل نمایشگاه های بازرگانی گذشته است. پاسخ مشکلات، رسانه های اجتماعی هستند. ما به یک صفحه فیسبوک و از آن مهم تر به یک وبلاگ نیاز داریم.

البته من مقاومت کردم. من علاقه ای به وبلاگ نویسی نداشتم، چرا که به نظر من در بیشتر موارد، چرندیاتی پرنخوت و بستری برای افرادی است که نویسندگی آنها کیفیت لازم برای چاپ را ندارد. (حتی به نظر من کتابهایی که توسط خود مولف چاپ می شوند ارزش کمتری از این دارند؛ اگر شایستگی تقدیر علمی و ادبی را نداشته باشند چه ارزشی دارند؟ البته این نظر من است.) اینجاست که باید یک جمله دلجویانه با این مضمون که  البته وبلاگ های ارزشمندی هم وجود دارند و کذا و کذا در وسط این ماجرا بیاورم، اما سبک من این نیست. وبلاگ نویس های خوب خودشان می دانند کارشان خوب است و نیازی به تایید من ندارند. در مورد بقیه، اگر اظهارنظر من درباره اینکه بیشتر وبلاگها پر از چرندیات هستند را به خودتان گرفتید، احتمالا همینطور هم بوده است. همین است که هست.

علیرغم تمام مخالفتهایم، به من دستور داده شد که وبلاگ نویسی را شروع کنم. من مبارزه کردم و قشقرق راه انداختم اما فایده ای نداشت، بنابراین در نهایت تسلیم شدم، البته به یک شرط: من هرچیزی که می خواهم می نویسم و هیچ کس حق اظهار نظر ندارد. به علاوه، مدیران را راضی کردم که به من اجازه بدهند چکیده محتواهای دیگر را منتشر کنم و یک کمپین گفتگوی عمومی راه بیندازم. خیلی زود یادگرفتم که چطور می توان با استفاده از رسانه های اجتماعی، کلیدواژه ها، الگوریتم جستجوی گوگل و آگهی های خبری (رپرتاژآگهی) بدون هیچ دلیلی مشهور شد.

سخنرانی مطبوعاتی و عمومی

من خیلی زود متوجه شدم که قدرت واقعی سخنرانی های عمومی در سخنرانی مطبوعاتی پیش از رویداد، ترویج و تبلیغ در طول رویداد و سخنرانی مطبوعاتی پس از رویداد هویدا می شود. در آن زمان، بیشتر مجلات چاپی به دنبال محتوای اینترنتی بودند و روبات یا کارآموزانی داشتند که با استفاده از جستجوی کلیدواژه ها چنین محتوایی را پیدا می کردند. الگوریتم گوگل به شدت روی تعداد لینک های هر پست در اینترنت تکیه می کرد (با این منطق که هر چه اشتراک گذاری بیشتر باشد، محتوا قابل اعتمادتر و مهم تر است).

من از یک وبسایت آگهی خبری و تعدادی کلیدواژه که به دقت و هنرمندانه در هم تنیده شده بودند استفاده کردم – کلماتی مانند “هوافضا” ، “صنعت خودروسازی” و … البته فروتنی ظاهری اجازه نمی دهد همه رازهایم را فاش کنم. به هر حال، این سایت آکهی های خبری من را در اختیار انتشاراتی که به دنبال آن کلیدواژه ها بودند قرار می داد و خیلی زود، آگهی های خبری من، خوانده نشده و بدون ارزیابی در صفحات متعددی ظاهر شدند. من توانستم آگهی های خبری خود را که معمولا به شکل مقاله منتشر می کردم به دست انتشارات کوچک و بزرگ حوزه کسب و کار برسانم، البته از آنها اسم نمی برم، چرا که رقبای این سایت محسوب می شوند (که البته هیچگاه به این طرح ماکیاولی من اعتقاد نداشت).

حتی امروز هم خبرگزاری هایی وجود دارند که درایت لازم را ندارند. خبرگزاری فاکس با این تصور که من یک نویسنده سنتی در حوزه کسب و کار هستم، مرتبا مقاله های من را منتشر می کرد، تا اینکه سرانجام یک نفر کارهای من را به دقت مطالعه کرد و طبیعتا فورا از سایت آنها حذف شد.

بخش خدمات روابط عمومی به من اجازه داد تا آگهی های خبری را توییت کنم، در فیسبوک به اشتراک بگذارم و در لینکدین منتشر کنم. قبلا لینک ها را جداگانه در لینکدین ارسال می کردم، چرا که می توانستم هر یک را به عنوان یک موضوع مباحثه در هر ۵۰ گروهی که عضو آنها بودم منتشر کنم. اما به دلایلی مرتبا از گروه های لینکدین حذف می شوم، چرا که مدیریت بسیاری از آنها بر عهده افرادی است که معادل بالغ دختران دبیرستانی سختگیری هستند که با کسب رای به عنوان مقام سوم ملکه دانش آموزان قدیمی مدرسه و عضو علی البدل شورای دانش آموزی، تصور می کنند به اوج رسیده اند. چنین افرادی مشتری من نخواهند بود.

خیلی طول نکشید که من سخنران سالانه شورای ملی ایمنی شدم، البته تا وقتی که با برآورد زننده خودم اشاره نکرده بودم که چندین تن از سخنرانان دائمی شان چیزی جز فروشندگان روغن مار نبوده و مایه شرمساری این حرفه هستند. من پل های پشت سرم را نمی سوزانم، آنها را منفجر می کنم و هر کس هم که برای بازسازی آنها تلاش کند با سرب داغ از او پذیرایی می کنم!

پست و پرو

مدت زمان زیادی نگذشته بود که تعداد دنبال کنندگان وبلاگ من رشد کرد. من همیشه گفته ام که انگار در حال تماشای سوختن یک انبار متروکه هستم. تماشای این منظره جالب است و به کسی هم صدمه ای وارد نمی شود، اگر هم واقعا کسی مجروح شود تقصیر خودش است که وارد انبار شده است. پیامی از www.wordpress.com دریافت کردم که امروز هفتمین سالگرد تاسیس وبلاگم است. در واقع، عمر این وبلاگ بیشتر از این است، اما مدتی انتشار آن را به تعویق انداخته بودم تا بالاخره صاحب شرکت برای مطالعه آن مقداری وقت گذاشت و تاکید کرد که پیش از انتشار، آن را به تایید برسانم.

من در وردپرس قریب به ۳۶۴۰۰۰ کلمه منتشر کرده ام، به علاوه در بیش از ۱۰۰ مراسم بین المللی و محلی، از جمله خطابه ای در کنفرانس ایمنی بین المللی درباره معدن در Andes در لیمای پرو، سخنرانی داشته ام.

علت انجام این سخنرانی ها، علاوه بر دانش من درباره ایمنی معدن در آن زمان، این بود که تنها در یک حوزه فعالیت نداشته باشم. من ۱۶۷ نوشته چاپ شده دارم، و پرتیراژترین مجله ایمنی، من را در هر دو فهرست “تاثیرگذارترین فعالان حوزه ایمنی” و “جوانان (یا افراد نسبتا جوان) خوش آتیه در حوزه ایمنی” خود قرار داده است. البته در واقع من جوانی را پشت سر گذاشته ام. (بخاطر موهای پرپشت سرم، پوست شاداب و کارهای ناپخته ام اغلب جوانتر به نظر می رسم.)

نکته ای که می خواهم روی آن تاکید کنم این است که مردم تنها با استفاده از یکی از شبکه های اجتماعی برای ایجاد برندهای شخصی خود به سختی و به شکل رقت انگیزی تلاش می کنند، در حالیکه راز واقعی، استفاده همه جانبه از همه خروجی های رسانه های اجتماعی به عنوان ابزارهایی برای انتقال پیام برند به همگان است. اگر توانمندی خوبی در نویسندگی داشته باشید، پیام و سبک شما متمایز باشد، و برند شما مورد علاقه مردم باشد این روند تسهیل خواهد شد. اما به یاد داشته باشید، شما می توانید مردم را تا لب چشمه ببرید، اما نمی توانید به فکر کردن وادارشان کنید.

 

 

پایان مقاله ی ” تجربه شهرت با رسانه های اجتماعی ” ./

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۲۸

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *